باد آمد و همه ی نامه ها را با خود برد
خانه ری را گم شد
شکیبایی
مرد

و مرد خانه های سبز با دستانی پر رفت
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٠ ب.ظ توسط آنامهر
چهارشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٧
سپیدی ام را بر زنگار خود می خواهم
رها کنید قصه ی رها سازی مرا
پرواز من آنِ من است
ابرهای خودتان را کنار زنید
مرا با آسمان شما کاری نیست
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٢ ب.ظ توسط آنامهر
دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧
در تقابل این بود و نبود

داغش تنها بر دوش زمان جا انداخت و البته کسی ندید
خوب است که هست
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ب.ظ توسط آنامهر
دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧
فریاد فراموشی
نمی شود حرف هایی رو فراموش کرد
نمی شود حرفهایی رو نگفت
اما نگفته می گذری
و
هر از گاهی
هجوم یک سیلی قورت داده شده
صورت افکارت را به درد می آورد
و تو می اندیشی فریاد بهتر نبود؟
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ق.ظ توسط آنامهر
چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٧
گاهی می اندیشم فقط سنگینی خاک مرا از نوازش باد می ترساند

..
نرده ها محافظ نیستند
گِل زیر کفش هم چسبنده نیست
وقتی ذهنت رو از همه ی محافظ ها و چسبنده ها رها کنی
وقتی چشم از دست ها برداری و به پاهایت اعتماد کنی
و
آسمان را که بنگری می پری
..
دیدار ما کنار کلبه ی خورشید
برای همه ی ما جا هست
کسی تا به حال ستاره ها را نشمرده
بـــــــــــــــاور کن
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ب.ظ توسط آنامهر


