تنهای خودشیفته
نگاه گمشده
صدای فراموش شده
بغض فریاد نشده
عشق انکار شده
من ِ زندگی نشده
..
سالهاست با این القاب بیگانه ام
و البته به همین جرم تنها
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ توسط آنامهر
جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸
این حصار خالی از من

اعداد زنگ زده ی رمز تو
نگاه پر از تردید کلید سیاه من
تمام وسعت داشته هایم است..
.
بتو کلیدی بدون آدرس داده بودم
و نگرانی ام برای عوض کردم کلید
همان قدر بی معنی ست
که دیدن عبور تو از سیاهی قفل..
.
اینجا همه چیز بوی تاقچه ی سنگی مادر بزرگم را می دهد
مشت من اما توان رها کردن کلون را ندارد
و من به تغییر اعدادش می اندیشم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ب.ظ توسط آنامهر
سهشنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸
مساحت من
پرهای همه ی گذشته هایم را به بالهای امروزم گره زدم
اشتیاق فردایم را بادبان کردم
باد را هم به بهای داشته هایم خریدم
و
پله های آسمان پروازم رو شمردم
.
.
این بالا..
پهنای آسمان..
فقط یک تصور بود
اینجا فقط آیینه ایست برای آبهای زمین
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ توسط آنامهر
سهشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۸
رویای دخترانه

درست نمیدونم چطور یا از کجا، دقیق نمیدونم کی یا چه وقتی
اما یه روز معمولی با هوای کاملا معمولی، تو شرایط کاملا معمولی
فهمیدم یه دخترم با آرزوهای معمولی
و این خوشحالم کرد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٦ ق.ظ توسط آنامهر
جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۸
وقتی که فکر نمی کردم چشمانم مال من نباشد

نگاه غریبی می شناسم که روزی پشت پلک خودم خیلی آشنا دودو می زد
ساعات غریبی می شناسم که خودم در آن نفس کشیده ام
جاده های غریبی می شناسم که زمانی با پاهایم همراه بودند
این زندگی من است
این زندگی ماست
دوباره راه می روم
قدمهایم غریبه اند، ملالی نیست
پاهایم را که می شناسم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ توسط آنامهر
شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
جفت شیش

٣و٣
این بهتره..
دقیقا همین لازمه. دو تا یه رنگ و یه اندازه
اینجوری نه لنگ می زنی ، نه تعادل به هم می خوره و نه نگران رنگ متفاوتشی
حتی لازم نیست نگران باشی که مثل هم توان دویدن و طاقت ایستادن دارن یا نه
این یعنی آرامش
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ توسط آنامهر
چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٧
مسئولیت و تعادل

¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٢ ق.ظ توسط آنامهر
سهشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٧
تا عمق قله یک باور باقیست
سو سوی غریبانه ی نگاه اوج گرفتگان نشان داد فاصله را من می سازم
گنگی مه آلود نگاه بی فاصله ها نشانم داد با اوجم بیگانه ام
لرزش پشت دیوار عشق نشانم داد سالهاست کلنگی شده

هیچ کجا قله نبود.. من نبودم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط آنامهر
پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٧
سیاه و سپید
دخترک معصوم خیالم به زمین هبوط کرد
به دیار بهشت پشت کرد
اینگونه بود که دخترک نگاهم آفتاب را بدون سیاهی نظاره نکرد
اینگونه بود که دخترک سپیدپوش رویاهایم جای پای سم گرگ را لمس کرد
و اینگونه بود که دخترکم به سیاهی خندید
خندید و کمر راست کرد
خندید و سفر آغاز کرد
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٧ ب.ظ توسط آنامهر
چهارشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٧
لمس گرمای بیداری

اینجایم
گوشه ای از آسمان مال من است
چنگ در زلف تقدیر زده ام
آهنگ خود نواخته ام
بازو به بازوی زمان
اما
حس سرد تکنوازی
این حس س ر د تکنوازی
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ب.ظ توسط آنامهر

